تبليغاتX
شکست سکوت

شکست سکوت

عاشقانه

اگر كسي رو دوست داري نه براش ستاره باش، نه آفتاب چون هر دوشون زود گذرند، پس براش آسمون باش كه هميشه بالاي سرش باشي.

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را در تمام آن منطقه دارد . جمعيت زيادي جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود . پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيبا ترين قلبي است كه تاكنون ديده اند . مرد جوان ، در كمال افتخار ، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت.
ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت : اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند . قلب او با قدرت تمام مي تپيد ، اما پر از زخم بود . قسمت هايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آن ها شده بود ؛ اما آن ها به درستي جا هاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد . در بعضي نقاط شيار هاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آن ها را پر نكرده بود . مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيبا تري دارد .
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت : تو حتماً شوخي مي كني .... قلبت را با قلب من مقايسه كن . قلب تو ، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است .
پيرمرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم . مي داني ، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام ؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام . گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام . اما چون اين دو عين هم نبوده اند ، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند ، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند . بعضي وقت ها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام . اما آن ها چيزي از قلب خود به من نداده اند . اينها همين شيار هاي عميق هستند. گرچه درد آورند ، اما ياد آور عشقي هستند كه داشته ام . اميدوارم كه آن ها هم روزي بازگردند و اين شيار هاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام ، پر كنند . پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد . در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دست هاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد . پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد ؛ ديگر سالم نبود ، اما از هميشه زيبا تر بود . زيرا كه عشق ، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 15:23  توسط حسن کریمی  | 

 

      منو تودرگذرتند بادحادثه ها

         هزاربارارج وعزیزخواهیم شد!!!

نگفتمت تنها مرو شب در کمین نشسته 

   نگفتمت با من بیا تا سرزمین خورشید که رنگ فم بر قامت این سرزمین نشسته؟اماده شو ای همسفر که بر خطر بار دگر پا بنهیم به یکدگر بار دگر دست یگانه ای بدهیم کن رها بازوی در بند مرا پای در بند دماوند مرا خیزو چیره شو بر خطر   فکر چاره کن همسفر

 

 

                           تو خرا ب من الوده مشو  غم این پیکر فرسوده نخور

                             قصه ام بشنووازیاد ببر      قهرمن قصه ی بیهوده نخور

                     توسپیدی من سیاهم خسته ای گم کرده راهم   توبه هرجا درپناهی من بدنیا بی پناهم

                          تو طلوع هر امیدی من غروبی نا امیدم...

                         توسپید ودل سیاهی من سیاه دل سپیدم

                         نه قراری نه دیاری که بران روی بگذارم به چه شوقی به چه ذوقی دگراین ره بسپارم             چه امیدی به سپیدی

                             که به رنگ شب تار است؟؟؟

                       گنه تو بی گناهی        بیگنه غرق گناهم!!!   

             با چشای بی فروغ میون راست و دروغ

                                   خودمو گم میکنم توی این شهر شلوغ

صدای زنجیر تو گوش م میخونه   تو داری از قافله جا میمونی  سرتو خم کن  که درا وا میشن تو داری پشت کنکور میمونی من میخوام مثل همه ساده زندگی کنم چادر موندنمو ه رجا خواستم بزنم  تو این دریا نمیخوام نهنگ کوری باشم پشت این درهای باز علی کنکوری باشم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 9:54  توسط حسن کریمی  |